ن : یلدا
ت : سهشنبه ۱۳٩٠/۳/۱٧
ز : ۳:٤٥ ب.ظ |
+
و همه مردم شهر، با چراغی در دست، خبر عافیتت میجویند و تو انقدر دلتنگ
قفسی ساخته ای بهر خودت.
شوق پرواززیادت رفت ست روزگاری تیز تا بام فلک،رقص کنان،خنده کنان،بال
زنان میرفتی،اینک اما، همچو مرغان بی پرو بال، به زمین میسایی اندام.
دلت اکنده زغم،لبت از شادی دوران خالی،و همه حسرت عالم خفته در چشم سیاهت.
غم دل با که بگویی ؟
شرح این بخت سیاهت چه نویسی؟
کو کجا رفت ان همه شور و شعف،شوق و نشاط؟
کو کجا رفت ان همه رنگ و لعاب؟
کو کجا رفت روز های ابی شبهای مهتابی؟
دست بر دامن تقدبر نتوان زد،جنگ با خلقت و هستی نتوان کرد،سایه نومیدی
گستردست،قاصدکها همه در زنجیرند،و تو هرگز نتوانی به کف اری پری از قاصدکی
تو تسلیم شوی یا نشوی ،هیچ توفیر به عالم نبرد،زندگی جاریست،جوی ها پر
ابند و هنوزم که هنوزست پرش غوکی در برکه ی ابی مینشاند لبخند بر چهره ی پر شور و
نشاط طفلی.
چه تو باور بکنی یا نکنی ،سهم تو از نیلی این اسمان ظلمت شبگاه است
دست تقدیر این است : تا همیشه شاید زندکی اجبار است