هیس...یواش؟خاطراتم خوابند
آمده ام که بمانم تا بنویسم از یلدا،کسی که دیگر هیچ کسی نیست

منوی اصلی

من براین باور تلخم!زندگی اجبار است.زندگی مرگ تدریجی یک شب پره در باران است،زندگی نقش مشبک شده ی یک قالیست که زنی ابستن، بیخبر از عالم ،گره های امید ،میزند بر جانش.زندگی شهوت چاقوی زمان از برای قطع یک احساس است.زندگی نبض نفسهای ان بیماریست ،که رصد میکند از کوچه ی نومیدی، لحظه ی مرگش را.زندگی سقف ترک خورده ی ان رویاییست که تمام عمرت در حسرت ان میمانی.اری...این همان باور تلخ است، زندگی اجبار است .زندگی مرگ تدریجی یک شب پره در باران است
مدیر وبلاگ : یلدا

دسته بندی
 
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
صفحات
دیگر موارد
امکانات جانبی
دور نیست...
ن : یلدا ت : یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱ ز : ٩:٥٤ ‎ب.ظ | +

بیا باهم چای بنوشیم و لحظه ای بعد درست مثل اسمانی که غروب را در اغوش کشیده باشد
همدیگر را در اغوش بگیریم. باید فراموش کنیم انچه را که پیش از این بر ما به سختی
گذشت بیا تارو پود خیالمان را ببافیم انگاه لباسی بدوزیم زیبا بر تن ارزوهایمان
انقدر ها هم سخت نیست تو انگشتان امیدت را فلاب کن من از درخت زندگی بالا میروم و
میچینم میوه های نارس خوشبختی را که روزی خواهد رسید و خواهیم چشید طعم خوب
خوشبختی را

 

 

 

 

پ.ن:
خداییش حال کردی به یه استکان چای دعوتت کردم کشوندمت زیر درخت کلی حرف هم زدم
اخرش میوه هم خوردی :d

 

 

 

 

 

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
یک عاشقانه ی ارام
ن : یلدا ت : دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ ز : ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | +

سرم را نه ظلم میتواند خم کند نه مرگ نه ترس

سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم میشود

 

 

پ.ن: تقدیم به ان که هم پای روزهایم شد

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
چند خطی
ن : یلدا ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ ز : ٩:٤۳ ‎ب.ظ | +

سیب ازدرخت افتاد

ستاره از اسمان

تو از دماغ فیل

من از پل صراط

فرقی نمیکند از کجا

سرنوشت مشترکیست سقوط

 

×××××

 

قلابت را بدون طئمه بینداز اینجا پر از ماهی هاییست که از زندگی سیرند

 

×××××

 

گاهی انقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف اسمان پرواز کنم
و رویش دراز بکشم ارام و اسوده مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی اب دراز کشیده
است

 

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
در گوشی
ن : یلدا ت : یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ز : ۳:۳٩ ‎ب.ظ | +

مردم شهر سیاه؟

 خنده هاشان همه از روی ریا

 دلشان سنگ . سیاه 

 ما در این شهر دویدیمو دویدیم چه سود!

 هر کجا پرسه زدیم خبر از عشق نبود

و تو ای مرغ مهاجر که از این شهر سفر خواهی
کرد!

 نکند از هوس دانه ی گندم به زمین بنشینی

 

 

تکمیلی : بهترین دیالوگ پدر ژپتو به پینوکیو  => چوبی بمان ادمها سنگی اند دنیایشان زیبا نیست 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
نوستالژیک
ن : یلدا ت : دوشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ ز : ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | +

بچه بودم، بادبادکای رنگی

دلخوشی هر روزو هرشبم بود

خبر نداشتم از دل ادما

چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری به جز الک دولک نداشتم

بچه بودم به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود

هیچکی حریف شورو حالم نبود

بچه که بودم اسمون ابی بود

حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگیو بچگیام تموم شد

خاطره های خوش رو دست من موند

تا اومدم چیزی ازش بفهمم

جوونی
اومد اونو با خودش برد

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
زندگی در مه
ن : یلدا ت : چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٦ ز : ٦:۱٢ ‎ب.ظ | +

وقتی که نم نم بارون از روزای رفته میگه
وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته میگه
وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره
وقتی باد سرد پاییز تو رو یاد من میاره
به خودم میگم که عمرم چه گذشت
چی برام مونده بجز یه سرگذشت

دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچه خلوت
چیزی یادم نمیاره جز غمو نکبتو غربت
نه روزام داره یه خورشیدنه شبام داره ستاره
توی عمر تیره ی من روز و شب فرقی نداره
حالا هروقت که میبینم رفته هرچیز که عزیزه
وقتی حتی خاطرات دیگه از من میگریزه
به خودم میگم که عمرم چه گذشت
چی برام مونده بجز این سرگذشت

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
خودنوشت/5
ن : یلدا ت : دوشنبه ۱۳٩٠/۸/٢۳ ز : ٩:٤٥ ‎ق.ظ | +

عق میزنم و بالا می اورم تمام خاطراتم را در سطل
زباله ی امروز و مچاله میشوم در منزوی ترین گوشه ی اتاقم چقدر کشنده است همریستگی
با موش هایی که میجوند تارو پود احساست را و ددانی که میدرند طفل نابالغ درونت را...

پ.ن : شاید یه روز حسش اومد کاملت کردم ==> متن بالا 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
خودنوشت/4
ن : یلدا ت : یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٠ ز : ٥:۳۱ ‎ب.ظ | +

و به همین سادگی و به همین تلخی
به فاصله ی دیروز تا امروز بودت را میگیرند و به اجبار سر نوشت محکوم میشوی تا گز
کنی بیابان های برهوت زندگی ات را بی  انکه
بدانی امید به اینده در دور دست های زندگی طرح کم رنگی از سراب است

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
تکرار بودن
ن : یلدا ت : دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۱ ز : ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | +

کاش هرگز پا به عرصه ی هستی نمینهادم

و این زندگی پوشالی را که به اندازه ی پر مگسی هم نمی ارزد اغاز
نمیکردم

تکمیلی:تولد بدبختیهام مبارک

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
خودنوشت/3
ن : یلدا ت : یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۳٠ ز : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | +

و من در استانه ی یک شب سرد بارانی همچون طوفان زدگان خود را مصلوب میکردم بر هر چیز ناچیزی و پریشان احوال چنگ می انداختم بر روح تضعیف شده و لجام گسیخته ی خود.

و ناباورانه بر مزار خوشبختی ام میگریستم که چه زود در انفوان جوانی تمام امال وارزوهای رسته ام را هم چو پنبه های رشته شده یافته ام.

شده ام مترسکی در جالیز تنهایی که کلاغ ها خصمانه بر عمود قامتم به بزم نشسته اند.نفرین بر دستهاتی بیخیر زمانه که اسمان لاجوردی زندگی ام رابه رنگ قیری شبهای ظلمانی رقم زد،همان شبهای بی مهتاب حزن الودکه سر ها در گریبان است ومهر خموشی بر لبان است وسکوت است و صدایی از صدایی بر نمی اید.

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
<< صفحه بعد ........

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هیس...یواش؟خاطراتم خوابند مي باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ